تبليغاتX
داستان های کوتاه
داستان های کوتاه



عیدانه !!!

سلام ،

امروز به مناسبت عید یه داستان که بسی جالب هست و در سر کلاس زنگ زبان فارسی نوشته شده رو براتون میزارم . امیدوارم که سال جدید رو هر چه پربارتر شروع کنین و سال خوبی رو در پیش رو داشته باشین و یک خونه تکونی اساسی در درونتون داشته باشین .

داستان :

روباهی در بیشه زاری به شکار رفت و از در رحمت و معرفت !خرگوش فرومایه را به نخجیر برگزید تا مبادا در اکوسیستم طبیعی خللی پیش آید.از دور انگشت اشارت به یکی از خرگوش های گله روانه کرد . خرگوش مخلص  فی الحال به خدمت آمد و خود را به زمین زد و آماده ی چنگال مبارک جناب شد .

روباه وی را برانداز کرد و از حیث فربهی و کرامت خلقی ! در نظر می گرفت تا این که قبول افتد یا نه .

تا دهان مبارک به قصد تناول گشود روباه دیگری بیامد به فّر تمام ،خوش اندام و تیز چنگال و تیز مغز و فراستش نمایان و جنسیت ضعیفه . روبهک علی رغم میل آشکار به تناول، میل نکرد و طوفان در گلو انداخت و مدعی شد که این لاشه را به کسری از میلیاردم ثانیه از چنگال عقابی در ارتفاع 20 پایی با پرشی که ماکزیمم منحنی آن دارای حد مثبت بی نهایت است ،ربوده است .

هر چه خرگوش التماس کرد که به رغبت و جبر !پیش مرگ شده است روبهک اصرار داشت که گزافه گویی می کنی و کذب می گویی.تا روبهک خواست از فرصت بدست آمده استفاده کند و مخ روباه بانو را بزند و زمینه ی قرار و مدار بعدی را بگذارد، خر گوش تقاضای احضار شاهد از روبهک کرد .روبهک که در تحیر مانده بود شتاب زده گفت : دمم ! که ناگاه روباه بانو از این تلخ زبانی و بی ادبی روبهک با چشمانی گریان و با قلبی آزرده از عشقی نافرجام به سرعت دور شد و معشوق خود را فریب کار دید . این چنین دست قضا این وصلت خیر را بر هم زد، تا چه شود و چه پیش آید ؟

 


موضوع :
| +| نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387 و ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط مسلم |


سلامی دوباره
خاک تو سر این بلاگفا کنن . کلی چیزی نوشتم . همش پاک شد گفت درج چنین پستی ه علت محتوایش امکان پذیر نیست . مگه من چی نوشته بودم . اینام با اون فیلتر کلمشون اون دفه نوشته بودم کیرا نایتلی نذاشت پست بزنم . کلی فکر کردم بعد فهمیدم چه خبره .

خب حالا بگذریم پایان امتحانا رو به همه ی دانش آموزان عزیز تبریک و تهنیت می گوییم .

به زودی منتظر نمراتم باشید .

coming soon


موضوع :
| +| نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1387 و ساعت 7:30 بعد از ظهر توسط مسلم |


خان دایی مسلم !!!
سلام ،
امیدوارم که خوب باشین . امروز با خبرای جدید در خدمتتونم . طبق آخرین اطلاعات این جانب سید مسلم بییییییییییییب !!! پس از گذشتن دو ماه از عمو شدنش دوباره مورد عنایت خدا قرار گرفته و این دفعه تجربه ای نو در زندگیم را آغاز کردم . بله حدستون درسته . من داییییییییییییییییییییی شدممممممممممممم . به افتخار خان دایی مسلم یه کف ، هورای بلند (کاکا خیلی نامردی بیا یاد بده این شکلکارو چی جوری تو بلاگفا بزارم دیگه) . حالا بگذریم از این حرفا . خداییش وبلاگ نویس به این باحالی دیده بودین ، همه چیزشو رو می کنه برای ملت با سرعت نور ؟ هم بچرو آوردن اومدم عکس گرفتم که بزارم شما هم مورد فیض قرار بگیرین. خب اسمش یا علی هستش یا محمد علی . اگه محمد علی بشه تعداد محمدای فامیل شاید به 20 برسه . همشون یه محمدی دارن . اسم سازمانی دامادامون محمد . فقط یکیشون مجتبی ست که به اونم میگیم محمد مجتبی . میگم توجه کردین عمو شدیم ، دایی شدیم . فقط مونده بابا بشیم . انشاا... دو روز دیگه میام عکس بچه ی خودمم میزارم حال کنین . خب دیگه سرتون رو درد نیارم .اینم عکس محمد علی خان کوچول :



موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه 5 مهر1387 و ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط مسلم |


شب تاکید (شب بیست و سوم)

شب قدر است و من قدري ندارم


چه سازم توشه قبري ندارم


شب قدر است و من کاري نکردم


امام خويش را ياري نکردم


خدايا! طاقت دوزخ ندارم


که من امنيت از برزخ ندارم


تو لطفت را به من ابراز کردي


در غفران به رويم باز کردي

***

خب فردا شب . شب بیست و سوم هست . شبی که امر توسط امام زمان (عج) امضا میشه . یعنی اینکه باید دیگه شب بیست و سوم هر چی زور داریم بزنیم . اشکرو بالاخره یه جوری در بیاریم . شب بیست و یکم که هر چی زور زدم اشکی نیامد . هی به گناهام فکر کردم شایدم متحول شم اما دریغ از یک اشک . داشتم فکر می کردم یه دفه دیدم داره یکم اشک میاد گفتم آخ جووون اما بعدش دیدم چیزی رفته بود تو چشام ، البته یکمش اشک واقعی بود ولی اصلا جایی که رفتم خوب نبود . اولش رفتیم حرم دو دور زدیم جایی نبود انواع جواد بازی ها رو در آوردیم ، مثلا یه میله بود روش حصار بود به صورت ردیفی روش نشسته بودن ما هم نشستیم اونجا بعد از یه مدت احساس درد در قسمت تحتانی مجبورمون کرد بلند شیم رفتیم یه جای دیگه ولی اصلا با صفا نبود . ولی من به یه نکته در شب های احیا و شهادت پی بردم ، تو این شبا همیشه یه اتفاقای خنده داری میفته که آدم کلی خندش می گیره ، یا چیزای خنده دار به ذهنش میرسه و تعریف می کنه . به نظرتون دلیلش چیه ؟ ولی فردا شب به هر زوری شده حتی به قیمت کور شدن خودم این اشکرو در میارم . البته اشک مهم نیست بیشتر مهمه که متحول شی . برای همتون دعا کردم ما رو از دعای خیرتون بی نصیب نذارین .


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387 و ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط مسلم |


باز آمد بود ماه مهر (آغاز بدبختی)

باز بوي دفتر 

 

پاک کن ها ي سفيد

ته مداد قرمز

باز هم مهر رسيد

باز هم رج زدن حرف الف

باز هم دخترکي سر به هوا.دختري گيج که نامش کبراست.

و هزاران سال است 

قول ها داده به خود

و گرفته تصميم

که دگر بار کتاب خود را

باز جا نگذارد.شب به زير باران

آن کتاب کهنه.همچنان خيس وچروکيده و باران زده است 

باز هم سال دگر

باز پاييز دگر

باز تصميم دگر

باز کوکب خانم

چند مهمان دارد

باز هم سفره رنگين پهن است

و کدام از ماها

در پس اين همه سال...

حسرت خوردن از آن سفره کوکب خانم 

همچنان با اونيست؟

خوش به حال عباس

خوش به حال کبري

خوش به حال حسنک

که همه دغدغه شان.

سفره ودفتر خيس است وصداي يک بز

خوش به حال همه شان

که زما جاماندند

همه کودک ماندند

ورسيديم ما به سرابي که هم اکنون هستيم

وغم غربت ايام گذشته است که دايم با ماست!!!!!!!
***
خب دیگه مدرسه ها کم کم داره شروع میشه و شیطونا دارن میرن تو شیشه . هی ی ی خدا آخه چرا ؟ من هیچ وقت زیاد از مدرسه خوشم نمیامده . فک نکنم هم در آینده خوشم بیاد . همیشه سال اول ورود به هر پایم به یه طرفنگی مدرسه رو دو در می کردم ، البته این بلایا یا طبیعی بودن یا غیر طبیعی (فیلم) ولی به هر حال ، سال اول راهنمایی انقدر فیلمی که بازی می کردم (البته مطمئن نیستم فیلم بود) طبیعی بود که حدود 5 ماه مدرسه نرفتم ، این حرکت دست نداره ؟، خب همونطور که می دونین امسال من امتحان نهایی دارم . عده ی کثیری از دوستان (فکر کنم فقط یک نفر باشه) گفت که امسال برا درس خوندن برنامت چیه ؟ من به همشون همینجا میگم . دیگر نگران نباشید اگر از تابستان به کانون نیامده اید از پاییز به کانون بیاید ، اصلا هر وقت دلتان خواست به کانون بیایید ؛ فقط بیایید . پول بدهید بقیه اش مهم نیست ، با برنامه ریزی درس بخوانید پیشرفت کنید(یادم باشه پول تبلیغات رو بگیرم از کانون) . خلاصش ما هم امسال خام شدیم و رفتیم کانون ثبت نام کردیم . هنوز که آزمونی ندادم ولی پیش خودم که فکر کردم دیدم بد نیست چون مجبوری درس رو به روز مطالعه کنی و برنامه ریزی داشته باشی . خب اینم از برنامه ی ما . در مورد این وبلاگم شاید از فعالیتش کم بشه ، دلیلشم شاید کم توجهی شما دوستان عزیز باشه . آدم آخه به چه امیدی آپ کنه ؟ شایدم اصلا کلا بستمش . در مورد داستان کریس هم چون داستان بلنده ، اینجا دیگه ادامش نمی دم در نتیجه ادامه دادنش در بیرون هم بسته به حالم داره . در مورد عکسی هم که گذاشتم که صف دخترا رو نشون میده با خودتون حتما گفتین که این که پسره ، درست حدث زدین ولی به این دلیل که پسرا سر صفشون کج و معوج وامیستن و اصولا نظمی ندارن و همچنین اینکه دخترا کلا همه چیز رو قبضه کردن ، عکس صف پسرونه پیدا نکردم .

موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387 و ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط مسلم |


کریس قهرمان (3)

کلفت به سرعت به طرف آقای پیترسون می دوید ، خیلی خوشحال بود ، دست هایش را  در هوا تکان می داد و می گفت : « آقا مژده گونی بدین ، آقا مژده گونی بدین ، پسرتون به سلامتی به دنیا اومد ؛ حال خانمتون هم خوبه ». دیوید تازه به حیاط آمده بود  سام در جا چرخید لبخندی زد و گفت: حتما می پرسید دیوید کیست ؟ اسم آقای پیترسون دیوید بود – با شنیدن این خبر لبخند بر لب های او نقش بست ، همانطور که در زیر لب حدس های خود را در مورد فرزندش زمزمه می کرد  به دنبال مری راه افتاد ، از پله ها

بالا رفتند . دیوید پشت در ایستاد یک لحظه مکث کرد انگار نمی دانست چه کار باید بکند  دست هایش را به نشانه ی تشکر از خدا بالا برد و سپس چند تقه به در زد – تق ... تق ... تق ... میشه بیام تو ؟ - باتیلدا در را برایش باز می کند . دیوید وارد می شود ، چشمش به سارا می افتد که پسرش را در بغل گرفته است – چشم هایش بر روی بچه قفل می شود ، اجزای صورتش را به دقت نگاه می کند ؛ می خواهد بفهمد که به کدام یک از آنها رفته است ، چشم هایش آبیست – از این لحاظ که به مادرش رفته است – بینی قلمی ، لب هایش به مانند غنچه ی گل می ماند – نکند دختر باشد ؟ با خود می خندد ، بیشتر به مادرش رفته ، اما قیافه مهم نیست ! مهم اخلاق است . حکمی اخلاقش به من رفته است . خنده ای می کند و به طرف کودک که در حال گریه است می شتابد . اورا از دست مادرشمی گیرد و در آغوش می کشد ، کودک آرام می شود . دیوید بلند می گوید : «پدر سوخته بابایش را می خواهد» و بعد با سارا میزنند زیر خنده . آن شب آقای پیترسون سرشار بود از سرور ، عشق ، غرور و احساس مسئولیتی که در قبال فرزندش می کرد . آن شب بر خلاف شب های دیگر دیوید بدون تلاشی خوابش برد ، خستگی بهش امون نداد تا فکر کنه ، اسم فرزندش رو هم که قبلا انتخاب کرده بود « کریستوفر» داستان انتخاب نام کریستوفر خیلی طولانی و تو این وقت محدود کلاس ما نمی گنجه ، من مجبورم خیلی از چیزا رو نگم تا هم شما حوصلتون سر نره و هم من ... – می خندد و دیگر ادامه اش را نمی گوید ، بچه ها هر کدام به حالتی نشسته اند ، یکی از بچه ها که دستش را زیر سرش گذاشته و خوابیده است . سام که بدجنسیش گل می کند و  محکم بر روی میز میزند و می گوید : « هنوز هیچی نگفته چه زود خسته شدین ؟ خب همه پاشین 5 دقیقه نرمش می کنیم » پسری که خوابش برده بود با ضربه ی سام بر روی میز از جا می پرد و وحشتزده  دور و برش را نگاه می کرد . بعد از نرمش همهمی نشنینند  تا ادامه ی داستان را از زبان سام بشنوند .


سام شروع کرد : کریس بزرگ و بزرگ تر شد . در نوجوانی پدرش مسئولیت آموزش شمشیر زنی و تیر اندازی به او را بر عهده گرفت  – دیوید پیترسون یکی از بهترین شمشیر زنان سرتاسر انگلستان بود – اما شمشیر زنی و تیر اندازی به تنهایی برای رشد و نمو کریس کافی نبود به همین جهت یک روز بعد از ظهر پدرش دست او را گرفت و به جنگل حقیقت برد . جنگل در دو مایلی  امارت آقای پیترسون قرار داشت و افسانه های زیادی در باره این جنگل گفته می شد .هیچ کسی به درستی نمی دونست قدمت این جنگل چقدره اما همه رو اینکه این جنگل قدیمی ترین جنگل انگلستانه اتفاق نظر داشتند  . دو سایه وارد جنگل می شوند . سایه ی اولی که مربوط به آقای پیترسون هست دست سایه ی کوچک تر را سخت گرفته است . دو سایه به طرف مرکز جنگل می روند . شاید دیوید می خواهد چیزی را نشان پسرش بدهد . به کلبه ای در مرکز جنگل می رسند.کلبه بسیار قدیمی و در هم شکسته به نظر می اومد جای تعجب داشت که هنوز سرپا بود  . دیوید در می زند ، اما کسی جوابش را نمی دهد . در را هل می دهد تا وارد شود اما صدایی از پشت سر او را باز می دارد .

« کجا به شما یاد ندادن بدون اجازه وارد خونه ای نشین ؟! شاید سر بریده اونجا بود »

«سلام بر مارلین پیر ، چه طوری پیر مرد ؟»

مارلین نگاه غضب آلودی به دیوید کرد و گفت : « از جون این پیر مرد چه می خواهی ؟»

آقای پیترسون همانطور که می خندید سقلمه ای به پهلوی کریس کرد و گفت : « به معلم جدیدت سلام کن»

کریس در حالی که داشت از تعجب شاخ می آورد ، گفت : «سلام»

مارلین ابتدا به چهره ی دیوید و سپس به چهره ی کریس نگاه کرد ، دستی به ریش های سفیدش کشید و گفت : « اما من شاگرد نمی خواهم »

دیوید که می دانست مارلین ناز می کند به طرفش رفت ، دستش رو بر پشت مارلین قرار داد و گفت : « پسر باهوشیست ، مطمئنم بهتر از من برای تو شاگردی خواهد کرد » در همین حین دیوید کیسه ای طلا از کمرش باز کرده بود و با آن بازی می کرد ، چشمکی به کریس زد و ادامه داد :‌ « دیگر چه می خواهی ؟ خر مفت همراه با یک کیسه طلا !»

         نوشته ی :‌س . م . ب



موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387 و ساعت 1:5 بعد از ظهر توسط مسلم |


کریس قهرمان (قسمت دوم)
اون روز یه روز گرم تابستانی بود ، ازآن روزها که انگلیسی ها یک سال تمام انتظارش را می کشند ، ساعت نزدیک های 9 بود . زنی با لباس کهنه که بر روی آن پارگی های زیاد و اثر سوختگی وجود داشت به سرعت راه خود را از جاده ی اصلی به جاده ای که به خانه ی پیترسون ها میرسید کج کرد – آقای پیترسون هم با او بود – آرام و قرار نداشت . به سرعت خود را به خانه رساندند . مرد محکم در را کوبید . کلفت در را باز کرد ، نفس نفس می زد . 

- «سلام آقا ، دیر کردین ؟! خانوم حالشون بده »

- به پیرزن اشاره ای کرد و گفت : « رفته بودم باتیلدا رو بیارم »

کلفت همان جا جلوی در ایستاده بود و به آن عجوزه نگاه می کرد . مرد گفت : « چیه بر و بر ما رو نگاه میکنی ، از جلوی در برو کنار، دیگر » دختر که تازه به خودش آمده بود از کنار در جستی زد و به آقای پیترسون و آن عجوزه ی پیر اجازه داد تا وارد خانه شوند . کلفت(یا به قول امروزی ها مستخدم) خانه ی پیترسون ها دختری جوان ،باریک اندام و با صورتی کشیده بود به اسم مری . به طبقه ی بالا رفتند و رو به روی دومین اتاق متوقف شدند . باتیلدا وارد اتاق شد و مری هم پشت سرش . آقای پیترسون هم می خواست وارد شود ، خیلی کنجکاو بود تا بفهمد حال زنش چه طور است ، او هم به تقلید از مری سرش را پایین انداخت و داخل اتاق شد – شاید فکر می کرد این طور باتیلدا او را نمی بیند- اما هنوز چند قدمی برنداشته بود که باتیلدا با دستهایش راه او را سد کرد و او رابه بیرون راند ، تعجب کرد ! آخر تا به حال هیچ کس با او این گونه برخورد نکرده بود .

باتیلدا گفت : « این جایش دیگر زنانه است »

مرد همانطور که عقب عقب می رفت گفت : « کاری از من بر می آید؟ »

باتیلدا به درون اتاق نگاهی انداخت ، همه چیز را مری از قبل آماده کرده بود : «‌ نه ، همه چیز هست . تو فقط پشت در منتظر باش و دعا کن . بقیش رو به من بسپر »

مرد دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید : « اما ... » در محکم بر رویش بسته شد و نگذاشت که مرد بقیه ی حرفش را بزند . مرد آرام از پله ها پایین ، پله ی آخر را ندید ، سکندری خورد و با صورت بر زمین خورد ، گرد و خاک روی زمین به درون دهان و بینی اش رفت اما برایش مهم نبود ، -10 دقیقه به همان حال ماند- داشت فکر می کرد . کسی نمی داند به چه ؟ شاید به همسرش ، شاید به ...

یکی از بچه ها حرف سام را خورد : « آقا اجازه ، خانوم اون آقاهه چش بود ؟ » ، بچه ها که انگار منتظر بودند تا کسی سوالی بپرسد کلاس را با سوالات بی امان خود منفجر کردند ، حتی سام فرصت نکرده بود به سادگی آن پسر بچه نیشخند بزند . سام دستش را محکم بر روی میز زد ، همه ی بچه ها ساکت شدند . سام شروع به حرف زدن کرد : « اگه تا اخر داستان به من گوش بدین همه چیز رو می فهمین ، اگر هم فکر می کنین سوالتون جواب داده نمیشه روی یک کاغذ بنویسین و در آخر ازم بپرسین . »

سپس رویش را به سمت پسری که اولین سوال را پرسیده بود کرد و گفت : « تو ! دوباره سوالت رو بپرس .»

پسرک که صورتش سرخ شده بود گفت : « آقا اجازه ، سوالمون تموم شد »

سام می خواست از ته دل قهقه بزند اما نمی توانست ، آخر او معلم بود . جلوی خنده اش را گرفت و گفت : « اشکال نداره ، من سوالت رو جواب میدم . اون خانوم حامله بود . کی میدونه یه بچه چی جوری بدنیا میاد ؟ »

چشم هایش به سرعت در حدقه می چرخید به دنبال کسی می گشت که دستش را بالا برده باشد ، داشت از تعجب می مرد . با خود گفت : «بچه هر چقدر هم خنگ باشد باید بداند که چگونه به دنیا آمده است » در حال حرف زدن با خودش بودن که چشمش روی تنها دست بالا آمده ماند . انتظارش را داشت . کریس گفت : « آقا اجازه ، مادرش او را به دنیا می آورد ، { ریز می خندد} ، اما جزئیاتش را نمی دانیم ؟» سام دفتر نمره اش را باز می کند و یک نمره مثبت برای کریس می گذارد و رو به بچه ها می ایستد : « آفرین کریس . درست است مادرش او را به دنیا می آورد . جزئیاتش هم فعلا لازم نیست بدانید.» دست هایش را از پشت گرفت و شروع به قدم زدن در کلاس کرد ، بچه ها با نگاهشان او را تعقیب می کردند تا بالاخره او ایستاد و گفت : «خب کجا بودیم ؟ آها ... » :

نوشته ی : سید مسلم . ب

***
پی نوشت 1 : خب چی کار کنم ؟ چرا منو می زنین . من بی گناهم ، خودش همین جوری میاد . این قسمتش رو موافقم یکم آب بستم بهش . ولی قسمتای بعدی رو که دارم می نویسم سعی کردم روند سریع تر باشه ، چون دیگه بچه ها کلمو می برن .
پی نوشت 2 : یه راه دیگه هم میشه . من اینو کامل بنویسم بعد فایل وردش رو در اختیار شما قرار بدم ، ولی دیگه اون جوری به حالم بستگی داره ، شاید یکسال طول بکشه .
پی نوشت 3 : عکسم نداریم .

موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387 و ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط مسلم |


افسانه ی کریس (قسمت اول)

سلام ، من سام هستم ؛

27 سالمه ، تازه از خارج برگشتم و قراره از امسال  من معلم تاریختون باشم . – بچه ها یکی یکی بلند می شوند و به معلم جدیدشان سلام می کنند و دوباره سر جایشان می نشینند – بعد از چند ثانیه یکی از بچه ها که موهای شقو رقی دارد و از نوع لباس پوشیدنش معلوم است که از خانواده های فقیر روستاست ؛ دستش را به نشانه ی اجازه بلند می کند ! معلم به او اجازه می دهد تا سخنش را بگوید .

پسر : آقا اجازه -سرش را پایین می اندازد- جسارته ها !... فضولی نباشه ... میشه بدونیم شما از کجا اومدین ؟

معلم : تا سال پیش من در لیوبلینا زندگی می کردم .

پسر : کجا آقا ؟! چی چی بلینا .

معلم : حق هم داری ندانی . لیوبلینا پایتخت اسلوانیست .تازه از یوگوسلاوی سابق جدا شده است . برای زندگی جای بدی نیست ، در آن جا غذا فت و فراوان است ... خلاصه به یک بار دیدنش می ارزد .

پسر بر سر جایش نشست –جای او عقب کلاس بود یک میز کهنه ی زهوار در رفته که با دو نفر دیگه در آن شریک بود- صدای پچ پچی از عقب کلاس بلند شد . سام به عقب کلاس چشم دوخته بود جایی که صدای پچ پچ از آنجا نشعت می گرفت . انگشت اشاره اش را به طرف پسر گرفت و از او خواست برخیزد . پسر که ترسیده بود گفت : «آقا ... تو رو خدا آقا ... قول می دیم دیگه سر و صدا نکنیم » . سام به طرف او رفت ، دستی به سرش کشید ،آرام خندید و گفت : « من که نمی خوام کاریت کنم . فقط می خواستم اسمت رو بپرسم » . پسر نفس راحتی کشید و گفت : «‌ کریستوفر .اسممون کریستوفر آقا . اما شما کریس صدا کنین » ریز خندید و دوباره خود را روی نیمکت پخش کرد . سام به فکر فرو رفت، آخر اسم آن پسر او را به یاد یک افسانه می انداخت ، افسانه شاید هم واقعیت ؟!، افسانه ای که مادر بزرگش هر شب قبل از خواب برای او تعریف می کرد و با پایان آن افسانه عمر او هم به پایان رسید . انگار همین دیروز بود . مثل هر روز صبح از خواب بر خواست و به پایین رفت تا صبحانه بخورد ،‌ دوسیه اش مفصل است ، مادرش را دید که در حال گریه است به بغلش پرید بدون این که چیزی بداند شروع به گریه کرد . وقتی سیر و پر گریه اش را کرد از مادرش پرسید : «کسی چیزیش شده؟» . مادر هق هقی می کند و لبهایش را بالا و پایین می کند . اما صدایی از آن در نمی آید . «مادر بگو ببینم چی شده ؟ » مادر دوباره لب هایش را باز و بسته می کند اما صدایی از آن بیرون نمی آید . سام لب خوانی می کند : ما ... در... بززز .... رگ .

به سمت در اتاق می دود و مادربزرگش را می بیند که در لباسی سفید آرام خفته است . او را در اغوش می گیرد و ... به خودش می آید . یکی از پسر بچه ها در حال تکان دادن اوست و با صدای نازک خود او را صدا می زند : « آقا ... آقا ... چیزیتون شده؟» به پسرک اطمینان می دهد که حالش خوب است و به او می گوید که بنشیند . رو به بچه ها می کند و میگوید : خب حالا برسیم به درسمون – بچه ها ااااااااه ی می گویند – خب کی موافقه که امروز درس ندیم – همه ی بچه ها دست هایشان را بالا می گیرند- خیلی خوب . خب امروز به جای درس می خوام براتون یه افسانه بگم . افسانه ی کریس قهرمان . کی اون رو تا حالا شنیده ؟ - هیچ کس دستش را بالا نمی برد – تعجب می کند و با خود می گوید یعنی هیچ کس داستان کریس را نشنیده ؟ بعد می خندد و می گوید چه بهتر . رو به بچه ها می ایستد و صدایش را صاف می کند «اهم ... اهم» :

داستان ما این جوری شروع میشه که ...

نویسنده : س.مسلم.ب

***
پی نوشت : فکر می کنین بقیه ی داستان چی جوری باشه ؟
پی نوشت 2 : من نویسنده نیستم . اما به اصرار تنی چند از دوستان اومدیم یه داستان از خودمون در کردیم .

موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387 و ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط مسلم |


اتفاقات مرگبار !

خب امروز آپ نداریم . همشم تقصیره این بلاگفای *** ست . نیم ساعت بیشتر نشستم آپ نوشتم . همش پاک شد . می خوام الان كلمو محكم بكوبونم به ديوار از پس عصبانيم . ولی حالا چون شمایین سر فصلای اتفاقت مرگباری که برام افتادرو می گم .
1- افتادن در آبشار وکیل آباد .
2- برق گرفتگی در اثر دست زدن به چرخ خیاطی مامانم .
3- تصادف با ماشین .
4- گرفتن یک بیماری خفن در سال اول راهنمایی .
5- گرفتن باز یه بیماری خفن دیگه سال اول دبیرستان که هنوزم اثراتش هست (همون بیماری ای که مال با کلاساست)

خب اون 5 نفر هم :
میلاد جان (یک موجود زنده)
جواد جون (جواد آی تی من)
سارا خانوم (ارغوان و ارغنون)
شهاب جون (اتش نور)
داش روح ا... (تولدی دوباره)

***
پی نوشت : می خوام گریه کنم . امروز دوبار به شدت حالم گرفته شد . یکیش این آپ امروز بود . برای هر کدوم حداقل 6 خط نوشته بودم . آخه چرا باید پاک میشد ؟
پی نوشت 2: شرمنده که خیلی خنکه . شما اگه جای من بودین همینم نمی کردین .

موضوع :
| +| نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387 و ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط مسلم |


ضیافت الهی

سلام بر تمامی روزه داران تشنه لب . چه طورین ؟ خوبین . امروز در شرف یه ماه بزرگ قرار داریم . ماهی که تمام درهای رحمت الهی به روی ما باز میشه . ماهی که درهای جهنم بسته میشه . ماهی که خیلی از ماها سعی می کنیم توش خیلی چیزا رو رعایت کنیم ، شاید به خاطر خجالتی که از خدا و این ماه می کشیم . شاید هم دلایل دیگه داشته باشه که من نمی دونم ! اگه شما می دونین بگین ما هم بدونیم . امروز فکر کنم خیلی از شماها رفتین پیشواز . امیدوارم خدا ازتون قبول کنه . امروز می خوام یه آپ ماه رمضونی بکنم . اسمش هست فلسفه و حکمت روزه از منظر اهل بیت علیهم السلام . این مطلب رو برای این می زارم تا با آگاهی کامل از اینکه روزه چیه و چه فایده هایی برامون داره به پیشوازش بریم . و به اون فقط به چشم یک تکلیف نگاه نکنیم .

روزه از ابعاد مادی و معنوی ، جسمی و روحی دارای فواید فراوانی است. روزه در سلامت معده و پاكسازی آن از انواع غذاها كه موجب انواع بیماری ها می باشد ، اثرات فوق العاده ای دارد. روزه هم جسم و هم روح را پالایش می كند . اگر در روزه داری به تمامی جهات توجه داشته باشیم در پایان ایام روزه داری ، روح و جسمی تزكیه شده خواهیم داشت.

 

پیامبر اكرم (ص) و روزه

پیامبر خدا (ص) فرمود : المعدة بیت كل داء ، والحمئة رأس كل دواء.(1)

معده مركز و خانه هر دردی است و پرهیز و اجتناب ( از غذاهای نامناسب و زیاد خوردن ) اساس و رأس هر داروی شفا بخش است.

و نیز ایشان در جایی دیگر می فرماید : صوموا تصحوا ، و سافروا تستغنوا.

روزه بگیرید تا صحتو سلامتی خویش را تضمین كنید و سفر نمایید تا مالدار شوید ، زیرا مسافرت و حمل كالای تجارتی از شهری به شهری یا از كشوری به كشور دیگر ، باعث رفع نیازمندی های جامعه و عمران كشورها می گردد.

حضرت رسول در روایت دیگری می فرماید : لكل شیء زكاة و زكاة الابدان الصیام .(2)

برای هر چیزی زكاتی است و زكات بدنها روزه است.

 

حضرت علی (ع) و روزه

امام در قسمتی از یكی از خطبه ها می فرماید : و مجاهدة الصیام فی الایام المفروضات ، تسكینا لاطرافهم و تخشیعا لابصارهم ، و تذلیلا لنفوسهم و تخفیفا لقلوبهم ، و اذهابا للخیلاء عنهم و لما فی ذلك من تعفیر عتاق الوجوه بالتراب تواضعا و التصاق كرائم الجوارح بالارض تصاغرا و لحوق البطون بالمتون من الصیام تذللا.(3)

با روزه گرفتنهای دشوار ، در روزهایی كه واجب است ، اندامهایشان با این كار آرام می گیرد و دیده هایشان خاشع و جانهایشان خوار می گردد و دلهایشان سبك می شود و خودبینی از ایشان به وسیله این عبادتها زدوده می گردد. و با گزاردن چهره های شاداب با تواضع بر خاك و با نهادن مواضع سجده بر زمین خود را در مقابل خدا خرد می نمایند و اینكه با روزه داری شكمها به پشت می رسند.

 

1- روزه برای آزمایش اخلاص

حضرت علی (ع) در جای دیگری می فرماید: والصیام ابتلاء لاخلاص الخلق.(4)

روزه برای آزمایش نمودن اخلاص مردم است.

یكی از دلایل وجوب روزه برای مردم ، آزمایش اخلاص مردم است . چرا كه روزه در ایجاد اخلاص عمل بسیار مؤثر است.

 

2- روزه سپر در مقابل عذاب الهی

حضرت در قسمتی دیگر از نهج البلاغه می فرماید : صوم شهر رمضان فانه جنة من العقاب.( 5)

در این بحث امام یكی از دلایل وجوب روزه ماه رمضان را ، سپر و مانع در مقابل عقاب الهی دانسته اند. یعنی روزه موجب غفران و آمرزش گناهان است.

 

امام رضا (ع) و روزه

وقتی از حضرت درباره فلسفه روزه می پرسند ، می فرماید : همانا مردم مأمور به روزه گرفتن شدند تا درد و ناگواریهای گرسنگی و تشنگی را دریابند و آنگاه استدلال كنند بر سختیهای گرسنگی و تشنگی و فقر آخرت كه پیامبر اكرم (ص) در خطبه شعبانیه فرمود : واذكروا بجوعكم و عطشكم جوع یوم القیمة و عطشة . به وسیله گرسنگی و تشنگی از روزه داریتان ، گرسنگیها و تشنگیهای روز قیامت را به یاد آورید ، كه این یادآوری انسان را به فكر تدارك برای قیامت می اندازد تا جد و جهد بیشتری در كسب رضای خدا بنماید .(7)

امام رضا (ع) در جایی دیگر درباره فلسفه روزه این چنین می فرماید : علت روزه برای درك درد گرسنگی و تشنگی است تا بنده ، ذلیل ، متضرع و صابر باشد . همچنین در روزه انكسار و شكستگی شهوات وجود دارد .

آری روزه از افضل طاعات است . شریعت و احكام الهی تعدیل شهوات و در دست گرفتن مهار آنها ، را توسط روزه میسر ساخته و برای تزكیه و طهارت نفس و تصفیه از اخلاقیات رذیله آن را واجب نموده است . البته مقصود از روزه داری تنها امساك از خوردن و آشامیدن نیست بلكه غرض نهایی كف نفس می باشد . همانطور كه رسول گرامی اسلام( ص ) فرمودند : روزه برای هر فرد سپری است ؛ چرا كه روزه دار ، سخن زشت نگوید و كارهای بیهوده انجام ندهد.

پس روزه انسان را از انحرافات و لغزشها و از دشمنانی بزرگ چون شیطان نفس ، رهایی می دهد .

و اگر روزه دار، به چنین مراتبی نرسد ، فقط گرسنگی و تشنگی را درك نموده و این پایین ترین درجه روزه داری می باشد .

1- اركان اسلام ، ص 108 .

2- كافی ، ج 4 ، ص 62.

3- نهج البلاغه ، خطبه 192.

4- نهج البلاغه ، حكمت 252.

5- نهج البلاغه ، خطبه 110.

6- وسائل الشیعه ، ج 7 ، ص 3.

7- همان ، ص 4.

8- علل الشرایع ، شیخ صدوق ، بخش روزه .


موضوع :
| +| نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387 و ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط مسلم |